"می یابیم در خواب اناری در مه"
-------------------------------------
اینجا گویی صدای انسان هرگز به گوش نخواهد رسید تنها بادهای عصر سنگی بر دروازه های سیاه می کوبند اینجا گویی در زیر این آسمان تنها من زنده مانده ام زیرا نخستین انسانی بودم که آرزوی جام شوکران کردم... (آخماتوا) محبت را زمانی یافتم که کودکی درون دفتر نقاشیش خورشید را سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد... این جمله رو چند وقت پیش توی کافه سیاه و سفید دیدم روی یه تیکه کاغد نوشته شده بود ولی هر کاری کردم نتونستم اسمی که پای اون رو امضا کرده بود بفهمم. گروه تئاتر آفرينش با تكيه بر اجراي شيوه هاي نوين و معاصر و آشنايي بازيگران تازه كار ، نمايش " فروتنانه بر خاك " را بر اساس شيوه ي پرفرمنس آماده اجرا نمود. اين نمايش به مدت 4 ماه و طبق برنامه ريزي (سرپرست گروه تئاتر آفرينش ) برگزار شد.در طي جلسات تمرين،بازيگران آموختند كه از بدن به عنوان اصلي ترين وسيله ي يك بازيگر استفاده كرده و با حذف كلام و انتقال مفهوم توسط بدن ، مرزهاي كلامي را شكسته و نمادهاي فرهنگي را تجربه كنند. داستان اين نمايش ، قصه ي ساده ي آفرينش انسان و رانده شدن آدم و حوا از بهشت است.پرداخت متن و طراحي حركات راخانم مريم فرنگي ( مدير گروه تئاتر آفرينش ) به عهده دارد. اين نمايش در روز 13/۱۲/1387 در مجموعه فرهنگي امام علي كرج به روی صحنه رفت. طراح و كارگردان : مريم فرنگي مشاور كارگردان : بابك فرشته حكمت دستياران كارگردان : مريم سيدي نیكي دادگري نويسندگان : فرزانه حكيم جوادي مريم فرنگي انتخاب موسيقي : مريم سيدي نيكي دادگري منشي صحنه : ارنواز كاشفي
افسون فرنگي بازيگران : پرستو ذاكري ، سوزان تفضلي ، آيدا كهن ترابي ، طناز غلاميان ، شهرزاد حاجي قاسمي ،ريحانه زيلوچي ، ياسمين پيغمبر دوست ، مهرناز معظمي ، غزال راهنما ، حانيه نجفي ، سارا كوكبي ، ليلا زاهدي ، شيما شاهوران ، پريسا نظر ، آناهيتا محمد عراقي ، پرديس فردوسي ، فرناز هنردار ، آتنا هاشمي. - پریشان را هم به آتش کشیدند... در حمایت از تالاب پریشان به جمع ما بپیوندید . لطفا جهت مطالعه و ثبت امضای خود به آدرس زیر مراجعه کرده و دوستانتان را هم نیز باخبر نمایید... داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسان ها فنا می شوند٬ داستان غم انگیز زندگی این است که انسان ها از دوست داشتن دست برمی دارند... انکار می کنیم... پای پله های شرمگین جلجتا... به دوش برده ام نگاهت را آوار اندام پاک پندارم... وزن منظومه ی کوتاه آغوشم هم نام مادرانه های مادرت میان سینه های تردید خورده ام تو امتداد موج را مانند شدی تو امتداد پوزه ای مشکوک جهانم را به بادبادکهای سرخ باوری دور سنجاق کرده ای... انکار می کنم و تکرار انکارت را میان پرچینی از زخم و علاقه آبستن معجزتی تازه می شوم... تاب بیاورم این تیر آخر است کمان نگاهم می شکند تو کی از راه می رسی؟ بسته ام این همه عمر نگاه را به نگاهت از میان بازار اورشلیم زیر باران تند سنگ ریزه ها... آنجا،هم نام مادرت بند نافم را بریدند... پای گامت میان طره ی تند گیسوی مشوشم قدم زنان رفت آمد رفت و دیگر باز نگشتی تا آنجا پای پله های شرمگین جلجتا... (مریم) و مسیح گفت : خوشابحال آنان كه نياز خود را به خدا احساس مي كنند، زيرا ملكوت آسمان از آن ايشان است . خوشابحال ماتم زدگان ، زيرا ايشان تسلي خواهند يافت. خوشابحال فروتنان ، زيرا ايشان مالک تما م جهان خواهند گشت. خوشابحال گرسنگان و تشنگان عدالت ، زيرا سير خواهند شد. خوشابحال آنان كه مهربان و باگذشتند، زيرا از ديگران گذشت خواهند ديد. خوشابحال پاکدلان ، زيرا خدا را خواهند ديد. خوشابحال آنان كه براي برقراري صلح در ميان مردم كوشش مي كنند، زيرا ايشان فرزندان خدا ناميده خواهند شد. خوشابحال آنان كه به سبب نيک كردار بود ن آزار مي بينند، زيرا ايشان از بركات ملكوت آسمان بهره مند خواهند شد. هرگاه بخاطر من شما را ناسزا گفته ، آزار رسانند و به شما تهمت زنند ، شاد باشيد. بلي، خوشي و شادي نما ييد، زيرا در آسما ن پاداشي بزرگ در انتظار شماست. بدانيد كه با پيامبران گذشته نيز چنين كردند. نگاهی به ماهیت و ریشههای تئاتر ابزورد با آغاز قرن بیستم، بشریت با دنیایی عصیانزده، غرق در صنعت و شکست خورده در برابر هویت خود مواجه شد. به وجود آمدن جنگهای سخت جهانی و منطقهای و همچنین درگیریهای اجتماعی، دنیای هولناک و فاقد حقیقت را رقم زد.
دارد و نه ارتباط فکری بین آدمها را امکان پذیر میداند. به اعتقاد او جامعه، خود ، سدی است بین انسانها و ارتباط این مردم ساده با یکدیگر، سادهتر از ارتباط جامعه با آنهاست . از این رو شخصیتهای او همه زخم خوردهاند. او میگوید:«من کوشیدهام به اضطرابهای درونی شخصیتهای نمایش نامههایم عینیتی بدهم و این کار با آرایش صحنه برای القا سخن، برگردان حوزهی عمل به حوزهی دید، ارائهی تصویرهای ملموس از ترس و تاسف و پشیمانی و از خود بیگانگی، بازی با کلمات و ... امکان پذیر شده است.» کیوان باژن دومین اثر کوتاه سینمایی نرگس فرشته حکمت با عنوان " در باد غنچه می دهیم " ، روز دوشنبه 29/7/1387 در سینما سپیده تهران ، به اکران عموم در آمد و پس از آن جلسه نقد و بررسی فیلم با حضور کارگردان و عوامل فیلم، اساتید سینما ، منتقدین محترم و همچنین مخاطبین حاضربرگزار شد... یادداشت کارگردان:مرکزیت موضوع قضیه گلاب گیری است. فیلم های زیادی در این زمینه دیده بوده و تقابل و تضاد آهن و گل برایم جالب بود و اینکه ما روح و عطر گل را می گیریم و باقی مانده آن دیگر استفاده ای ندارد و با حرکاتی که در گلاب گیری انجام می دهیم گل را از آن زیبایی و رنگ و جذابیت به تفاله ای بی ارزش تبدیل می کنیم. از صحنه های جالب فیلم می توانم به لحظه ای اشاره کنم که گلها در دستگاه تقطیر گریه می کنند. حرفها راجع به این فیلم زیاد است اما ترجیح می دهم مخاطب از زاویه دید خودش با جریان روبرو شود و من تنها پیش زمینه و کدها را داده ام و پیش داوری نمی کنم و دوست ندارم مخاطبان از زاویه دید من فیلم را ببینند و بهتر است برداشت از فیلم از جانب خودشان باشد... نرگس فرشته حکمت که تحصیلات خود را در مقطع کارشناسی ادبیات نمایشی به پایان رسانده است و در حال حاضر ، دانشجوی کارشناسی ارشد سینما در دانشگاه آزاد اسلامی تهران می باشد ، سالها در کنار پدر خود دکتر فرشاد فرشته حکمت ، که یکی از مستند سازان و سینما گران به نام ایران هستند فعالیت نموده و از تجربه ی خوبی در این امر برخوردار است . طبع ظریف و شاعرانه او در نوشتار و خلق صحنه های حسی در اثرهایش تاثیر بسزایی داشته است.وی همچنین یکی از بهترین نویسندگان و کارگردانان گروه تئاتر آفرینش به شمار می آید. مشخصات کلی این اثر به شرح زیر می باشد : نام فیلم : در باد غنچه می دهیم نویسنده و کارگردان : نرگس فرشته حکمت دستیار کارگردان : شراره کردئی موسیقی : حمید سعیدی تدوین : مسعود سفلایی صدابردار : سام کاشفی تهیه کننده : فرشاد فرشته حکمت (فرشتگان فیلم) سال تولید : 1382 مدت فیلم : 30 دقیقه حضور درجشواره ها : جشنواره ی فیلمهای کوتاه پرتغال ، جشنواره ابداع د بی زمان اکران خصوصی : دوشنبه 29 / 7 / 1387 – تهران – سینما سپیده – ساعت 18 آه اسفندیار مغموم تو را همان به که چشم فرو پوشیده باشی.... تصاویری از اجرای نمایش نامه خوانی (چرخ سگی) به نویسندگی :مریم فرنگی و کارگردانی : بابک فرشته حکمت در یازدهمین جشنواره بین المللی تئاتر دانشگاهی ایران مسعود دلخواه و فرهاد مهندس پور درباره «پدیده نمایشنامه خوانی در ایران و دنیا» سخن گفتند. ناظرزاده كرمانی؛ مدرس و پژوهشگر تئاتر؛ با اشاره به پیشینه نمایشنامه خوانی در دنیا عنوان كرد: «از زمان سه نه كا در غرب، یك شكل از نمایشنامه با عنوان نمایشنامه خواندنی نوشته می شد و افرادی كه آن را می نوشتند، خود را برای نوعی سخنوری آماده می كردند.» او ادامه داد: «این افراد از چهره های سرشناس جامعه محسوب می شدند و از شاخه دانش های ادبی برای رسیدن به مرحله استادی استفاده می كردند و دست به نمایشنامه های خواندنی می زدند، مثلاً سناتورها در جامعه غرب از طریق ارائه خطابه به مرحله سناتوری می رسیدند.»

زیرساختهای نگاه دنیایی سرمایه زده که در آن « پول» و «سرمایه» حرف اول را میزد، اندک اندک انسان قرن بیستم را در روابطی به شدت سودجویانه قرار داد و به تبع آن صفاتی چون وحشیگری، خشونت، تمایلات شدید جنسی، تنفر ازخویش و دیگران، اضطراب ناشی از تنهایی و اعتقاد به«اندویدوآلیسمی» به شدت منحط را پدید آورد که نتیجهی آن جهانی بیهویت و متزلزل بود.
چنین تزلزلی راهکارهای برون رفت از این بحران را به سبب نبود تعادل بین آن چه در ذهنیت بشر به ثبت رسیده بود و عینیت موجود، به بن بست کشانده و او را در خلایی جبران ناپذیر رها ساخت.
ابزوردیسم
بیشک پا نهادن به این دنیای بیهودگی در اندیشهی آدمی نیز، تاثیر به سزایی خواهد گذاشت و او را به نظریههایی جدید رهنمون خواهد ساخت تا به کمک آن به زعم خود، پناهگاهی مطمئن برای رسیدن به آرامش بیابد
میدانیم بازتابهای اندیشهی انسان به دو گونه خود را نشان میدهد. از سویی نمونهی بازتابهایی واقعیاند که در آن سیر تحول تاریخ با توجه به فرماسیون(صورت بندی)های اقتصادی و اجتماعی به تجزیه و تحلیل جایگاه انسان و توان او برای تغییر آن میپردازد و از سویی دیگر نمونهی بازتابهایی انتزاعی که انسان در آن تا حد یک نظارهگر تنزل مییابد.
«ابزوردیسم» نیزبا توجه به چنین زیرساختهایی، یکی از این اندیشهها بود که البته در نمونهی دوم، به تدریج شکل گرفت و خود را نشان داد. زیرساختی که در آن، نظام سرمایهداری حرف اول را میزد. در چنین نظامی، سرمایهدار تنها به گسترش بازار خود برای استفادهی هر چه بیشتر میاندیشد تا در لوای آن به تامین منافع خود بپردازد و به این ترتیب افکار خود را جایگزین هر گونه امید و آرزوی ناشی از اعتقاد به روابط انسانی نماید تا عواطف بشری سرکوب شده و اضطراب ناشی از سرمایه، خود، راه را برای به دست آوردن آن هموار سازد.
در چنین بحرانی، شخصیتهای متفکر به این نتیجه رسیدند که دیگر معنویت جایی در وجود انسان ندارد و میبایست چارهای اندیشید. چرا که تنها، شرایط زیست انسان، مراودههای جمعی او را ممکن میسازد و نه عکس آن. اما از آن جا که شرایط عینی و تاریخی هر دورهای، خود زمینهساز اندیشهها و نوع زبان و تفکر بشر است، گاه دیده میشود چنین شرایطی، اندیشهی او را در خود جویده و هضم کردهاست. اتفاقی که در پدیدهی ابزورد نیز افتاده و باعث شده این پدیده از یک اندیشهی منتقد به نظارهگر فجایع و اسیر شرایط به وجود آمده، تنزل یابد.
برای همین ابزورد نویسان با این که به خوبی درد را میشناختند و بشر را از وجود چنین دردی آگاه میساختند اما تنها به جنبه های فرعی و مضحک و انتقاد از تمایلات خورده بورژوازی حاکم قناعت میکردند و نه بیشتر. به عبارتی دیگر با این که نویسندگان ابزورد سعی در شکافتن حقایق و فهماندن آن داشتند، با این که تلاش میکردند تا ماسکها را از چهرهی ریا و تزویر سرمایهداری بردارند، لیکن یارای آن را نداشتند که با بنیانهای این نظام در افتند. در واقع برای آنها بورژوازی وضع نهایی بشر بود.
تئاتر ابزرد نیز با چنین پارامترهایی با زبان خاص خود، واکنش نشان داد. برای این تئاتر شخصیتها روی صحنه، خود را زبان گویای قرن بیستم میدانستند. آنها به زعم خود ترسیم کنندهی چهرهی واقعی انسان و شرایط مادی و معنوی او بودند. به این ترتیب نمایش نویسان چنین سبکی به وضوح به انسان هشدار میدادند و به آنها نحوهی زندگی را اخطار می کردند.
با توجه به چنین استنباط هایی نمیتوان ابزورد را پوچگرا نامید. چه، اگر اینطور بود، خود، نقیضی میشد برای تئوریهایش. زیرا همین که بگوییم«دنیا پوچ است» عملکردهایی را برای انسان تعریف کردهایم که شرایط جدیدی با تحلیلهای مشخصی را میطلبد.
لیکن شخصیتهای زنده اما مسخ شده و درگیر با روابط پولی آدمها، انسانهایی که زبان قراردادی، فسیل شده و کلیشه ای بورژوازی، آنها را به استحالهای دردناک کشانده، فلسفهی پوچی هستی را حکم نمیکند. اگرچه ابزورد نشانههایی از ذهنیت پوچ بودن آدمها را در چونان شرایطی گوشزد میکرد، ولی باید دقت کنیم چنین گوشزدی در سطح باقی ماندهاست. در واقع این پوچ بودن از نوع اجتماعی آن است. آن چه که در اندیشهی «کامو» نیز به عینه میبینیم. یعنی پوچ و عبث بودن زیست آدمی در شرایطی تاریخی. با این تفاوت که او رابطهی دیالکتیکی نیز به آن میدهد. در حالی که از نگاه بسیاری ابزوردنویسان، راه برون رفت از این دایره غیر ممکن مینماید. به قول «یونسکو»:«من در دل پوچی می روم تا هزل آن را نشان دهم و با هزل، سبکباری ایجاد کنم و با خنده از سنگینی اشیا بکاهم و حضور مجدد آدمی را تضمین کنم. برای پشت سر گذاشتن پوچی باید درآن فرو رفت.»
در این جا باید به نکتهای مهم دیگری نیز توجه داشت. از آن جا که نویسندگان ابزورد، اساسن هیچ گونه نشست یا ارتباطی با هم نداشتند و به گونهای ناخودآگاه و با تاثیر از محیط و شرایطی مشترک از لحاظ درون مایههای فلسفی و اجتماعی اندیشههای خود، دردی مشترک را به صورتهای هنری و ادبی خلق کردهاند، کیفیت نگاه هرکدام از آنها نیز گاه دچار نوساناتی بودهاست و کسانی چون «آرتور آدامو»،«ساموئل بکت»،«ژان ژنه» و... هر کدام تاثیری خاص از شرایط پیرامون خود گرفته اند.
اوژن یونسکو
شناخت چنین نوساناتی اما، بررسی جزئیتری را میطلبد که از حوصلهی این مختصر بیرون است. لیکن دراین جا به دنیای اندیشه و تفکر یکی از نمایندگان اصلی ابزورد یعنی «اوژن یونسکو» پای میگذاریم تا با بررسی بینش او نتیجهی ملموستری را نظاره گر باشیم.
به عقیدهی «اوژن یونسکو»(1912-1994)نمایشنامهنویس رومانی الاصل مقیم فرانسه، هیچ اجتماعی تا به حال نتوانسته است دردهای انسان را تسکین دهد و هیچ نظام سیاسیای هم نمیتواند ما را از درد زیستن، ترس از مرگ و اضطرابهای زندگی برهاند.
چنین برداشت و اندیشهی به شدت آنارشیستیای نسبت به روابط انسانها و نقش جامعه و نظامهای سیاسی که در آثار یونسکو چون «آوازه خوان طاس (1950)»، «درس (1951)»، «صندلیها(1952)»، «قربانیان وظیفه (1952)»، «مستاجرجدید(1953)» ،«قاتل بی مزد(1958)» و ...به چشم می خورد، ذهن عصیانزده و پریشان او را نمایان میسازد که همراه با طنز تلخ و سیاه آثارش، نگاه پرشور و هراس انگیز او را پیش روی ما مینهد.
یونسکو اساسن نویسندهای است که نه اعتقادی به معنا و مفهوم کلمات
![]()
«یونسکو»:«من در دل پوچی می روم تا هزل
آن را نشان دهم و با هزل، سبکباری ایجاد کنم
و با خنده از سنگینی اشیا بکاهم و حضور
مجدد آدمی را تضمین کنم. برای پشت سر
گذاشتن پوچی باید درآن فرو رفت.»![]()
به همین دلیل است که ما در نمایشنامههای یونسکو با دو نیروی متضاد روبه روییم. از طرفی نیروی شوخی و تمسخر و از طرفی نگاهی مضطربانه و متزلزل. نمونهی چنین مسالهای را از همان ابتدای کار او در اولین اثرش «آوازه خوان طاس»بهوارياسيون) نشانگر چند وضوح می توان دید. در این نمایش نامه هزل و شوخی، آن چنان رنگی دارد که خواننده تصور میکند بیشترین صحبت از سلامت است تا از هرگونه تزلزل و اضطراب. اما به تدریج، اضطراب در دیدگاه یونسکو نمایان میشود که البته در نوع خود به از خود بیگانگی میانجامد. زیرساخت شرایط چنین بیگانگیای نیز مسائل درونی انسانها و اتفاقات پیرامون آنهاست. یونسکو در اینباره میگوید:«هنگامی که انسان از ریشههای دینی، ماورا طبیعی و متعالی خود بریده شود، خود را میبازد و همه رفتارش بی معنا، پوچ و به درد نخور میشود»
او همگام با دیگر نویسندگان ابزورد چون «ساموئل بکت(1906-1989)» سعی دارد حقایق را به تماشاگران بشناساند و با دریدن پردههای فریب، او را در برابر آیینهای قرار دهد تا خود را در آن ببیند و حتا وحشت کند. بنابراین دو موضوع اساسی که در کنار هم در نمایشنامههای او ظاهر شدهاند، یعنی اعتراض بر علیه تمدن ماشینی بورژوازی و فقدان ارزشهای ملموس و نزول ارزشهای زندگی، همه و همه در چنین راستایی حرکت میکنند. او به دنیایی حمله میبرد که ابعاد ماورا طبیعی در آن گم شدهاست. دنیایی که به یکباره از تمام معانی خالی شده و تمام ارزشها با معیار پول سنجیده میشود. این افکار که با تفکر ابزورد – نامی که «مارتین اسلین» منتقد معاصر روی آن گذاشت – گره خورده، با طنز یونسکو ابعاد جدیدی یافته و با التهابی تند، اعاده حیثیت زایل شدهی آدمی را فریاد میزند.
نمایش نامهی کرگدن
شدت چنین لحنی را به وضوح در نمایشنامهی معروف یونسکو به نام «کرگدن» میتوانیم ببینیم و همراه با او مضحکهی فاجعهانگیز فشار حکومتهای مطلقه و تغییر ماهیت انسانی را به خاطر تطابق و مصالحهی او با نظام جبار را مشاهده کنیم.
در این اثر یونسکو انسانهای قرن بیستم را نشان میدهد که تحت تاثیر جذبهی زندگی به ظاهر مرفه و در باطن بی ثمر خویش، کوته بین و تنگ نظر شده در نهایت مسخ میشوند. در این اثر ملاکهای اخلاقی و انسانی از اعتبار میافتند. حاصل قرنها تمدن بشری به نیستی پرتاب میشود و برای نجات بشر دیگر حتا از «عشق»هم کاری ساخته نیست.
وقتی میبیند که کرگدنها در
خیابان غوغا میکنند تازه متوجه میشود که چه فاجعهی غم انگیزی در انتظار انسانهاست . پس تصمیم به مبارزه میگیرد تا از انسانیت انسانی خویش در مواجهه با کرگدن شدن دفاع کند.
یونسکو خود، کرگدن را آیینهی تمام نمای تعصب و دنیای دیکتاتورها میدانست. نمایشی بر علیه نازیسم و فاشیسم. او میگوید:«زمینه ی این بیماری از مدت ها پیش در بدن هر یک از اهالی شهر آماده بوده است. یعنی در تن هر یک از اهالی محترم اروپا»
به این ترتیب یونسکو به ارزشهای جامعهی بورژوازی و بنیانهای سنتی آن حمله می کند. همانطور که دیگر نویسندگان ابزورد نیز با زبان خاص خود در برابر آن جبهه گرفته و واکنش نشان دادهاند.
بسیاری از منتقدان و کارشناسان، تئاتر ابزورد را پوچ نامیده اند. این در حالی است که خود نمایشنامهنویسان ابزورد نه به پوچ بودن کار خود اعتقاد داشتند و نه به تجربی بودن آن.
به هر حال تئاتر ابزورد تنها به این دلیل انسانی که مصیبتها را دیده است، خیلی سریع زبان گشود و هرچند در سطح باقی ماند و نتوانست به طور عمیق و همه جانبه و دیالکتیکی به تحلیل شرایط بپردازد برای همین به آسمانها و مسائل خرافی و ماورایی پناه برد لیکن توانست اژدهای سهمگین سرمایهداری را تصویر کند که برای بلعیدن تمامی بشریت دهان گشوده بود و هنوز هم البته، سیر نشدهاست.










كرمانی در ادامه به شكل دیگری از نمایشنامه خوانی در غرب اشاره كرد و گفت: «روخوانی یك نمایشنامه كه باز هم سخنوری، سرمایه اصلی آن محسوب می شد از دیگر اشكال نمایشنامه خوانی است كه افرادی كه در هنر نمایش فعال بودند این كار را می كردند، مثلاً نمایشنامه نویس بزرگی چون استریندبرگ عادت داشت، نمایشنامه های تازه خود را كه هنوز به صحنه نرفته اند با یك روخوانی حرفه ای به معرض دید عمومی بگذارد و كار خود را مورد نقد و قضاوت مردم و هنرمندان قرار دهد كه كم كم این نوع از نمایشنامه خوانی در غرب مطرح شد.»
این مدرس تئاتر تصریح كرد: «این اتفاق در دوره هایی در كافه های هنری كه محل تجمع شاعران، نویسندگان و هنرمندان بود نیز اتفاق می افتاد، اما آن چه كه امروز با عنوان نمایشنامه خوانی در ایران شكل گرفته است مشخصا متعلق به ایران است و یك ژانر متفاوت تلقی می شود كه نمونه آن در خارج از كشور وجود ندارد.» ناظرزاده ادامه داد: «به دلیل كمبود فضا و امكانات موجود در عرصه تئاتر، هنرمندان ما دست به شكل متفاوتی از نمایشنامه خوانی می زدند كه امروزه یكی از ریختارهای نمایش ایرانی محسوب می شود و با سنت های پیشین ایرانی مثل سخن وری همخوانی دارد.» مسعود دلخواه ؛كارگردان و مدرس تئاتر؛ نیز در تأیید صحبت های ناظرزاده و با اشاره به تجربه ۲۰ ساله خود در كشور آمریكا یادآور شد: «در تمام دنیا دو شكل از خوانش نمایشنامه مرسوم است، كه شكل ابتدایی آن همان نمایشنامه خوانی است كه افراد متن را در دست می گیرند و به صورت نشسته و با بهره گیری از صدا و بیان مناسب آن را روخوانی می كنند و شكل دیگر آن كه دیگر نمایشنامه خوانی محسوب نمی شود در غرب با عنوان اجرای متن در دست مرسوم است.»
او در ادامه اظهار تاسف كرد از اینكه، این شكل از اجرا را این روزها ما در ایران با عنوان نمایشنامه خوانی تلقی می كنیم درحالیكه اجرای متن در دست درواقع یك نیمه اجرا است و وقتی كه امكان كامل اجرای یك اثر نیست می توان با یك دكور ساده، لباس و میزانسن آن نمایشنامه را اجرا كرد. دلخواه تصریح كرد: «نمایشنامه خوانی اصیل همان اتفاقی است كه استاد ناظرزاده به عنوان روخوانی تازه ترین اثر یك نویسنده در محافل دوستانه همراه با نقد آن اشاره كرد، لذا برای پیشبرد این جلسه ما باید بدانیم كه هدف از نمایشنامه خوانی چیست ؟ »
او اضافه كرد: «به اعتقاد من معرفی یك نمایشنامه نویس جدید كه تابه حال اثرش چاپ نشده و قرار است خودش را با این كار معرفی كند و یا معرفی یك نمایشنامه جدید از یك نویسنده حرفه ای در یك محفل دوستانه و بدون دكور، لباس و غیره، اصیل ترین شكل نمایشنامه خوانی است و این نوع نمایشنامه خوانی بخشی از پروسه نمایشنامه نویسی است كه نویسنده قصد دارد از ایده ها و نقدهای حاضران برای تكمیل اثر خود بهره بگیرند.» به گزارش ایسنا، فرهاد مهندس پور دیگر سخنران این میزگرد در تكمیل صحبت های قبلی عنوان كرد: «پیش از برگزاری این نشست یكی از افراد معترض به جریان نمایشنامه خوانی بودم، زیرا كه هدف از انجام این كار برایم مشخص نبود.
درواقع به دلیل وجود نیروهای جوان و وقت آزاد این افراد و از طرفی كمبود امكانات، امروزه به شكل قابل توجهی همه روبه نمایشنامه خوانی آورده اند، اما بهتر است قبل از هركاری مشخص كنیم كه چرا چنین اتفاقی می افتد و نقاط قوت و ضعف آن چیست، زیرا كه امروزه هنرنمایشنامه خوانی به نوعی از یك اجرای نیمه كامل تبدیل شده است.» او متذكر شد: «برخی معتقدند كه نمایشنامه خوانی فرصتی برای تحلیل اثر آن هاست، درحالی كه در این برنامه های نیمه اجرایی كه ما شاهد آن هستیم یك واسطه میان تماشاگر و متن افتاده است كه باعث می شود ما از تحلیل اثر عاجز شویم. اما باز هم گویا نمایشنامه خوانی ضرورت ها را از دل خود پیدا كردند و افراد زیادی هستند كه از حداقل امكانات قصد دارند بهترین نتیجه را بگیرند.»
مهندس پور با تأكید بر این نكته كه نمایشنامه خوانی یك فرآیند آموزشی است اضافه كرد: «در كشورهای غربی برای آموزش زبان و درك مطلب و بیان ازهنرنمایشنامه خوانی بهره می گیرند، اما امروزه این هنر بخش عظیمی از نیروهای ما را سرگرم خود كرده است و این نگرانی وجود دارد كه ما از دل آن یك آیین بسازیم و در گرو آن اصل اتفاق را فراموش كنیم.» او در پایان گفت: «نمایشنامه همواره در ساحت زبان و ادبیات اتفاق می افتد، درحالی كه طی جلسات نمایشنامه خوانی های ما، این اتفاق حاصل نمی شود.» ناظرزاده كرمانی نیز در تكمیل صحبت های او اضافه كرد: «آرزو دارم كه روزی نمایشنامه خوانی جایگزین یك تئاتر فقیر نشود زیراكه نمایشنامه خوانی باید استاتیك ویژه خود را پیدا كند و به جایگاه رفیعی دست یابد، نه این كه در نبود امكانات اجرای عمومی جایگزینی برای اجرای صحنه ای شود، زیراكه نمایشنامه و هنری كه بوی فقر و فلاكت بدهد اساسا اتفاق خوبی نیست.»
| Design By : Night Skin |

